ميبردازخويش باخويشم به آهنگ فسون .
پايه ها راازغرورسركشم باشد علم .
خانه را عاري زسقفي باشدم بهرسكون.
بيشه راخالي زشيرش، ناقص فكردرخيال
خفته درانگارآيدهركراست فهم فزون.
عاجزان رابافرود سربه خاكش عاجزيست.
سازمظلوم قصروكسري راهمي سازدنگون
سربه تسليم خيره چشمان رادهدتيغ جفا.
ميشود درخنجر جورش بسي عاجززبون..
درطلب دستي مداربردامن ناكس دراز.
همتي هرگز ندارد آنكه داردخوي دون.
چرخ گردون برمرادكس نميگرددمدام.
رنگ گرداند به رنگي هرزمان اين نيلگون.
درج كرد (داود )بارنگ دل اسراركلام.
سِرّمعني مي كند اشك بصرراجوي خون.
داوديوسف زائي
شاخ خشكيده...ما را در سایت شاخ خشكيده دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 75